آروین یعنی امتحان،آزمایش و همینطور در شاهنامه هم اومده.
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:8 توسط مهدی
|

آروین یعنی امتحان،آزمایش و همینطور در شاهنامه هم اومده.
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:8 توسط مهدی
|

هر کجا که میرم.هر چی که میبینم.مثلا تبلیغ چیپس با سس کچاپ.
آروین به سس کچاپ میگه سس کچل.فقط این نیست.وقتی از جلو
بانک صادرات رد میشم یاد آروین میافتم که میگفت:متی(مهدی)منو ببر تو
بانک صادرات آب بخورم،تشنمه.

واقعا نمیدونم چیکار کنم.از دوری آروین خیلی غصه میخورم.
آخه این بچه خیلی شیرین و با نمک هست.
حالا انشاالله دفعات بعدی بیشتر از خاطره هام با آروین و گیتا میگم.
خدایا در پناه خودت حفظشون کن.
آمین یا رب العالمین.

فـــــــــعـــــــــلا یــــــــا حـــــــــــق.
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 1:17 توسط مهدی
|

این عکسارو خودم از آروین گرفتم(زمانی که تهران بودم).
این عکس رو خودم خیلی دوسش دارم،آخه مثل عکسهای هنری هست.

اینم آروین که تل زدیم تو موهاش(قربونش برم مثل عروسک شده،ماشاالله هزار ماشاالله).

آروین داره با تلفن حرف میزنه.

در آخر از ته قلبم به خدا میگم:
(خداوندا،ای بهترین محافظت کننده،آروین رو در پناه خودت از همه بلاها و خطرات حفظ کن).
فـــالـــلــه خـــیـــر حـــافـــظـــا و هـــو ارحـــم الـــراحـــمـــــیــــــن.
شما هم برای آروین دعا کنید که خدا حفظش کنه.
ممنون.
فـــــــعــــــــــلا یــــــــا حـــــــــــق.
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 15:18 توسط مهدی
|

آروین اما زیاد نموندم فقط ۶ روز.آخه میدونید خاله من یه مقدار........... .
حالا بماند.بی خیال.نمی خوام از کسی بد بگم.چون تو اخلاقم نیست.
من با آروین و گیتا روزهای خوبی داشتم و خاطرات خوب.
اما حسودان تنگ نظر و عنودان بد گوهر نتونستن ببینن و دو بهم زنی کردن
بین منو گیتا.تمام دلخوشیم به این که آروین فعلا بچه است و کسی
نمیتونه به درونش نفود پیدا کنه که بینمون شکراب بشه.یادش بخیر با آروین
میرفتیم تو اتاق بهش میگفتم آروین بیا کشتی بگیریم.از جاش با یه ابهتی
بلند میشد میومد یه مشت میزد تو صورتم،یغمو میگرفت،پرتم می کرد
رو متکا و ............... .
وقتی بیادش میافتم دلم براش غنج میره و یا به قول معروف دلم براش
ضعف میره.اما چکار کنم که از هم دوریم.خیلی دلم میخواست که بیشتر
تهران میموندم.اما ................ .کاش گیتا این احساس منو بفهمه و درکم کنه
و بدونه که حرفای بعضیا دروغه.
ولـــــــــــــــــش کـــــــــــــــــن بـــــــــــابـــــــــــا.
خلاصه این که من دلتنگ آروینم.شما بگید من چیکار کنم؟

فعلا یـــــــــــــــا حـــــــــــــــــق.
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:14 توسط مهدی
|

این عکسها مربوط به تولد آروین هستن.آروین ساعت ۷:۲۰ دقیقه صبح دوشنبه در بیمارستان آتیه تهران به دنیا اومد.هر وقت از جلو بیمارستان آتیه رد میشدیم با ذوق خاصی داد میزد:(بیمارستان من،بیمارستان من.من اینجا به دنیا اومدم.شما منو از پشت شیشه نگاه میکردین و منم گریه میکردم)آخه فیلم تولدشو دیده بچه.ماشاالله هزار ماشاالله خیلی باهوش.آدم کف میکنه از این همه هوش.البته به خودم رفته ها
.
این هم از عکسهای زمان تولد آروین.



اینم بابا رضا آروین که پشت در اتاق عمل منتظر وایستاده که مامان گیتا و
پسر خوشگلش سالم بیان بیرون.

تا بعد یا حق.
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 14:43 توسط مهدی
|

تاینی پیک اما هر کار میکنم آپلود نمیکنه.
نه عکس و نه فیلم.چند وقته که خبری از آروین و گیتا ندارم.اعصابم
خیلی متلاشیه.آخه گیتا هر روز باید بره بانک و نمیتونه جواب منو بده.
آخه کار توی بانک اونم توی تهران با اون مردمی که فکر میکنن کارمند بانک
نوکر در خونه باباشونه،خیلی سخته.تازه بعدشم که میاد خونه باید با آروین
باشه.اونم که خیلی شیطون و همش دلش می خواد یکی باهاش بازی
کنه.خیلی دلم برای گیتا میسوزه.از یک طرف کارشو دوست داره اما از طرف
دیگه ممکنه به بچش آسیب روحی برسه.کاش من میتونستم بهش کمک
کنم.اما هیچ کاری از دستم بر نمیاد.اول به خاطر درسم و بعد به خاطر
اینکه اونا تهران هستن و من کرمان.نمیدونم چیکار کنم..................... .
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:59 توسط مهدی
|

رضا(۳۲ ساله شد)،چهارمین سالگرد ازدواج رضا و گیتا و
همچنین دومین سالگرد اومدنشون به کرمان هست.به رضا پیامک
دادم.اما گیتا موبایلش خاموشه.صبر میکنم تا روشنش کنه.
یاد اون روزای خوب بخیر.صد حیف که دیگه بر نمیگردن
.

رضــــا عـــزیــــزم تـــولــــدت مـــــبــــارک.
دوستدارت (پسر خالت) مـــــهــــدی
فــــــعـــــلا یـــــــا حــــــــــق.
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:30 توسط مهدی
|

این آروین هست که وبلاگ رو بنامش تاسیس کردم.

خيلي باهوش،خوشگل،با مزه و شيطون هست(ماشاالله هزار ماشاالله) و
منم خیلی خیلی خیلی زياد دوسش دارم.یه شب نمیشه بدون
یادش بخوابم(در آینده قرار پرفسور بشه انشا الله).
اين رضا هست،پدر آروين.

مهندس صنایع هست و عسلویه کار میکنه.آدمي متفكر،هوشمند،
كم حرف،اقتصادي و مرد زندگی.
اين هم گيتا هست،مادر آروين.

لیسانس مدیریت بازرگانی و کارمند نمونه و برجسته بانک صادرات ایران.
خيلي خوب،مهربون،زيبا،خانوم،زن خوبي براي رضا
(اگه همه ي زنها مثل گيتا بودن الان همه مردها خوشبخت بودن) و .......... .
(اگه بخوام محسنات گيتا رو بنویسم بايد تا ۱۰۰۰ سال همينطور بنویسم).
من كه خيلي خيلي خيلي خيلي زياد دوسش دارم،اما بقيه رو نميدونم.
به دلايلي از گذاشتن عكسش توي وبلاگ معذورم.اما چون خيلي گل
هست و مثل گل پاك و بي ريا هست به جاي عكس خودش،عكس گل
گذاشتم كه فرقي هم با خودش نداره.
اين هم خودم(مهدي) هستم(نويسنده وبلاگ).

پسر خوبيم(همين).به خاطر علاقه شديدي كه به آروين و گيتا دارم
خودم رو خيلي بهشون نزديك مي دونم.به خاطر همين علاقه تصميم گرفتم
يه وبلاگ بنامشون كنم(كادو روز تولد
).
نميدونم اين علاقه چطور به وجود اومد.اما ميدونم كه اومده و روز به روزم
بيشتر شده.
بطوريكه همه زندگيم شده آروين و گيتا و رضا(همش به يادشونم).
فعلا يا حق.
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 10:42 توسط مهدی
|

| Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com |